شمارهٔ ١٧٠ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را حکایتی عجب افتاد با ملک
ناید بیان حالت آنهم بشرح راست
در عمرها بکلی آن کس نمیرسد
اما چه گویمت که زجز وی آن چه خاست
خاطر بسوخت زاتش فکرم که هر صباح
وجه معاش را جهتی روشن از کجاست
جستم ز پیر عقل درین باب اشارتی
تا چیست آنکه درد مرا موجب دواست
گفتا که اهل فضل چو پیل اند و جای نیک
گر نیست بیشه درگه میمون پادشاست
اکنون ز بیشه قطع نظر کرده ام بکل
ورچه نیاز من سوی درگاه کبریاست
درگاه شاه مشرق و مغرب نظام دین
خورشید آسمان جهان سایه خداست
شاها بحال من نظری کن ز راه لطف
قلب مرا ز تو نظر لطف کیمیاست
شد مدتی مدید که خاک جناب تو
در چشم رنج دیده من بنده توتیاست
تو خود بگو که با چو تو شاهی هنر پناه
بی بهره از کفاف چو من بنده کی رواست
ابن یمین که بلبل گلزار مدح تست
از لطف طبع تو نسزد این که بینواست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجارب و دردهای خود با پادشاه صحبت میکند و به دشواریهای زندگیاش اشاره دارد. او به دنبال راههایی برای کسب روزی و معیشت است و از پیر عقل راهنمایی میطلبد. پیر عقل به او میگوید که اهل فضل مانند فیلها هستند که در مکانهای مناسب قرار دارند و او باید به دنبال درگاه الهی باشد. شاعر از پادشاه میخواهد که نگاهی به وضعیت او بیندازد و کمک کند، زیرا او در چنگال مشکلات زندگی است و از نظر لطف پادشاه بهرهمند شود. در نهایت، شاعر به مقام و هنر پادشاه اشاره میکند و احساس ناتوانی خود را در برابر بزرگی او بیان میکند.