شمارهٔ ۴٩١ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خسروا بنده را اجازت ده
تا بگویم حکایت دل ریش
مدتی شد که در ره اخلاص
کرده ام بندگیت از کم و بیش
جان ز بهر تو میکنم قربان
ور نباشد چنین ندارم کیش
حال اخلاص بنده را مخدوم
میشناسد برای دور اندیش
این زمان کآسمان ز بد مهری
میچشاند بجای نوشم نیش
فاقه تا جان من کند قربان
تیر محنت همی کشد از کیش
روز آنست کآفتاب کرم
سایه ئی افکند برین درویش
مال کز دیگری حواله بدوست
چه شود گر دهد به بنده خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از معشوقش میخواهد که اجازه دهد تا از دل شکستهاش بگوید. او میگوید که مدت زیادی است که در راه اخلاص و بندگی معشوقش تلاش میکند. جانش را برای او قربانی میکند و اگر این همکاری نباشد، دیگر دینی ندارد. شاعر به حال خود اشاره میکند که معشوقش باید حال او را بشناسد، به ویژه در زمانهایی که آسمان بدبیاری به او نیش میزند. او با اشاره به دردها و رنجها یادآوری میکند که روزی خواهد رسید که آفتاب رحمت بر او تابیده و سایهاش را بر سر او قرار دهد. در نهایت، به این نکته اشاره میکند که اگر مال کسی به او برسد، به چه علت اهمیتی ندارد و در واقع او تنها یک درویش است.