نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴٩٩ ابن یمین

ابن یمین فریومدی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شهریار جهان طغایتمور

ای چو حاتم بمکرمت شده فاش

وی چو باد خزان و ابر بهار

دست تو زرفشان و گوهر پاش

بنده را بسته بود بر آخور

لاشه اسبی مناسب اوباش

چند روزست تا فروخته ام

کرده وجه معاش خود ز بپاش

وجهکی مختصر چه بر دارد

خاصه در دست رندکی قلاش

شاه از آن پس به بنده اسبی داد

چست و رهوار و چابک و جماش

صورتی آنچنانک بر نکشید

مثل آن نوک خامه نقاش

گرچه سمش چو تیشه فرهاد

هست در کوهسار سنگتراش

بگسلد از سبکروی باری

فرش میدانش اگر کنند رشاش

خسروا چون برای اسب نماند

زر بمقدار دانه خشخاش

مرکب شهریار هم نتوان

بهر خرجی خود فروخت بلاش

عیش ممکن نباشدم بی شک

گر نخواهم ز شاه وجه معاش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زندگی خود و وضعیتش می‌پردازد. او از شهریاری متواضع سخن می‌گوید که همچون حاتم بخیل و بخشنده است. شاعر در ابتدا مشکلات مالی و وابستگی‌اش به دیگران را شرح می‌دهد و به وضعیتی اشاره می‌کند که به او اسبی داده‌اند تا بر آن سوار شود. این اسب، چابک و زیباست، اما شاعر به معضلات مالی و ناتوانی‌اش در تأمین مخارج زندگی اشاره می‌کند. او درمی‌یابد که عیش و خوشی بدون حمایت مالی از شاه ممکن نیست و مشکلات معیشتی او را آزار می‌دهد. این شعر در نهایت به ناچاری و نیاز شاعر به کمک دیگران اشاره می‌کند.