شمارهٔ ۵٠۴ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
که میبرد سخنی از زبان ابن یمین
بدانجناب که اقبال زیبدش فراش
خجسته در گه شاهنشه زمین و زمان
که هست بر در او شاه انجم از او باش
ستوده خسرو افاق تاج دولت و دین
که بادتا بابدبر سریر ملک بقاش
بروز رزم بود تیغش آب آتشبار
بگاه بزم بود کلکش ابر گوهر باش
بگوید ار چه که دور فلک بکامم نیست
ولی چه باکم ازو هر چه هست گومیباش
بدولت تو برین آستان همیشه مرا
مرتبست و مهیا همیشه وجه معاش
سپهر نیز تفاوت نمیکند چندان
اگر بصلح بود با من ار کند پرخاش
ولی بخانه رها کرده ام یتیمی چند
ضعیف و بیحد و بیمر چو دانه خشخاش
اگر چه اهل صلاح اند جمله لیک ز فقر
شدند بی سرو سامان چو مردم قلاش
فتاده اند کلحم علی و صم جایع
نه هیچ صامت و ناطق نه هیچ نقد و قماش
منم حواله گه رزق انضعیفی چند
که کاش نیستمی و چه سود گفتن کاش
ز بینوائی ایشان چو یاد میارم
همی رسد بدل من هزار گونه خراش
بلطف شاملت ای شاه بنده را در یاب
که تا نهفته نیازی من نگردد فاش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از ابن یمین به زبان تمجید و ستایش از یک پادشاه نوشته شده است. او به زیبایی و عظمت پادشاهی اشاره میکند و میگوید که برای او همیشه احترام و وفاداری وجود دارد. شاعر از سختیهای یتیمان و افراد ضعیف در جامعه صحبت میکند و بیان میکند که اگرچه آنان اهل صلاح و نیکوکاریاند، اما به دلیل فقر و بیسر و سامانی وضعیت خوبی ندارند. او از پادشاه درخواست میکند که به این افراد نیازمند کمک کند و متذکر میشود که عدم توجه به این نیازها ممکن است مشکلات بیشتری را به وجود آورد. در نهایت، شاعر بر لزوم رسیدگی به وضعیت یتیمان و فقرا تاکید میکند و به پادشاه اشاره میکند که نیاز او در درخواست برای یاری، باید به صورت پنهان بماند.