شمارهٔ ۱۱ امامی هروی
امامی هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه رای آنکه بترک دیار و یار کنم
نه جای آنکه سر کویش اختیار کنم
نه روی آنکه تحمل کنم ببوی امید
نه روز آنکه شب وصل را شمار کنم
سزای من دلم از دیده در کنار نهاد
چو قصد رفتن آن راه بی کنار کنم
ز راه دیده هر آن گوهرم که جمع شود
بدامن آرم و بر راه دل نثار کنم
همی چه گویم و خود کرده را چه چاره توان
بدین حدیث که کردم خود اقتصار کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شکلی عمیق از درد و رنج عاشقانه خود سخن میگوید. او بیان میکند که نه میتواند دیار و یاری را ترک کند و نه میتواند به سر کوی محبوبش برود. او از تحمل نکردن بوی امید حرف میزند و به شب وصال فکر میکند. دل او در کنار چشمان محبوبش است و هر بار که قصد رفتن دارد، احساس دردی عمیق دارد. شاعر میگوید که طلای درون دلش را که همان عشقش است، جمع کرده و بر راه عشق نثار میکند. در نهایت، او به این موضوع میرسد که نمیداند چگونه خود را از این وضعیت رها کند، چرا که این عشق برایش انتخابی ناگزیر است.