شمارهٔ ۱۸ امامی هروی
امامی هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سوادِ لعل تو ای فتنهٔ مسلمانی
بیاضِ جزع تو ای آفتاب روحانی
محیطِ نقطهٔ حسن است در جهانگیری
مدارِ مرکز کفر است در مسلمانی
چو مرده زنده کند عیسی لبت زان پس
که دل ببرد به شوخی از انسی و جانی
مقرر است، تو را معجز مسیحائی
مسلم است، تو را خاتم سلیمانی
ببرد تا دل و در چشم من قرار گرفت
خیال آن لب چون گوهر بدخشانی
وگر نه لعل کجا میکند شکر ریزی؟
وگر نه جزع کجا کرد گوهر افشانی؟
چرا ز مردم چشم من این سئوال کنی؟
که از چه روی بر آشفتهای؟ چه میدانی؟
که: شور زلف تو آشفته کردش، ار چه نکرد
چو طرهٔ تو در آشفتگی پریشانی
به دور عشق تو باز این چه بدعت است که دوش
دلم ببردی و امروز در پی جانی؟
مریز خونم و در من نگر که کم یابی
نظیر من به سنخگوئی و سخندانی
حریص جان امامی مشو که ارزانیست
به درد عشق تو هم خوبی و هم ارزانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفی از عشق و جذبهای عمیق است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و او را همچون مظهر حقایق روحانی و معنوی میداند. معشوق نماد زندگی و باروری است که قادر است جانها را زنده کند و دلها را تسخیر نماید. شاعر از حالتی متناقض بین شوق و اندوه سخن میگوید، زیرا عشق او را به درد و رنج میاندازد اما در عین حال مورد توجه و دوست داشتن قرار میدهد. در نهایت، شاعر از پیوند عمیق خود با معشوق میگوید و بر این نکته تأکید میکند که عشق، هم گرانبهاست و هم غنی، بنابراین نباید خود را از آن محروم کرد.