شمارهٔ ۲۱ امامی هروی
امامی هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تو که خود مونس روان بودی
چون ز چشم دلم نهان بودی
من خود اندر حجاب خود بودم
ورنه با من تو در میان بودی
از تو می یافتم خبر، بگمان
چون شدم با خبر، گمان بودی
جانم اندر جهان ترا می جست
تو خود اندر میان جان بودی
بی تو در کائنات هیچ نماند
خود تو بودی که بی گمان بودی
ای امامی اگر نشان اینست
پس تو بی نام و بی نشان بودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ جدایی و ارتباط عمیق روحی میان شاعر و محبوبش صحبت میکند. شاعر احساس میکند که محبوبش همیشه در دل او حضور داشته، حتی اگر بهظاهر دور از او بوده است. او به این نکته اشاره میکند که در واقعیت، این او بوده که در حجاب و دوری به سر میبرده و اگر نه، محبوبش همیشه در کنار او بود. بیمحبوبی برای او هیچ چیز ارزش ندارد و در نهایت به این نتیجه میرسد که محبوب، خود اصلیترین و اساسیترین موجود در کائنات است، حتی اگر بینام و نشان باشد.