شمارهٔ ۹ امامی هروی
امامی هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟
که باد صبحِ امیدش چو روزِ من شبِ تار
دلم به حُکمِ که برتافت مِهر از آن سرِ زلف؟
کز او شدست پراکنده عقل را سر و کار
روانم ارچه جدا ماند از آن دو نرگسِ شوخ
که مستِ باده ی سِحرند در میانِ خمار
به بی قرار دو زلف و به دلفریب دو چشم،
مرا شکسته ی غم کرد یارِ خسته ی زار
بماند با من از آن هر دو دلفریب، فریب
ز من ببُرد بدان هر دو بی قرار، قرار
فروغِ آن لبِ لعل و خیالِ آن خطِ سبز
که آتشِ دلِ صبرند و خارِ چشمِ وقار،
گهی زبونِ زبونم کنند با غمِ عشق
گهی اسیرِ اسیرم کنند بی رخِ یار
امامیا چو نگارت مرا ز دست بداد
تو دست و چهره همی کُن به خونِ دیده نگار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و اشتیاق عاشقانه است. شاعر از معشوق خود و تأثیر عمیق او بر دل و روحش میگوید. بیان میشود که حتی اگر بدنش از محبوب جدا باشد، احساس و عشق او همچنان با اوست. شاعر از زیباییهای معشوق مانند لبهای زیبا و چشمهای فریبندهاش یاد میکند و به غمزده بودن و نسبت به فقدان او اشاره میکند. در نهایت، او به نوعی تقاضا میکند که معشوقش با توجه به عشقش، سرنوشت او را تغییر دهد و به او نگاهی دوباره بیفکند.