غزل شمارهٔ ۳۱ عراقی
عراقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شاد کن جان من، که غمگین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای، تا نظاره کنم
کآرزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بیتو غمگین است
بی رُخَت دین من همه کفر است
با رُخَت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است
بنوازی و پس بیازاری
آخر، ای دوست این چه آیین است؟
کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل از شاعر عراقی به بیان احساسات غم و شادی میپردازد. وی از معشوق میخواهد که بر او رحم کند و دل او را شاد کند، چرا که بدون او غمگین است. او یادآوری میکند که روز اول دیدن معشوق، به سیاه شدن روزش پی برده است. درخواست میکند که معشوق روی خود را نشان دهد تا او را تماشا کند و دل بیچارهاش را به یک لحظه وصل شاد کند. در ادامه، شاعر به تضاد بین عشق و کفر اشاره میکند و بر تناقضات روابط عاشقانه تأکید میکند. او از معشوق میخواهد که از کینه بگذرد و محبت کند، زیرا او خود را درخور کینه نمیداند.