غزل شمارهٔ ۴۱ عراقی
عراقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت
چنگ در دامان وصلش میزدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت
در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت
آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هرچه کردم عاقبت آنم گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و دردناک جدایی از معشوق سخن میگوید. او بار دیگر دچار غم و اندوه شد و تلاش کرده تا به وصال او برسد، اما هجران دوباره او را در آغوش گرفته است. این جدایی باعث شده که جانش از غصه به تنگ آید و در زندگیاش هیچ شادیای نبیند. آتش عشق ناگهان شعلهور میشود و دلش را در پریشانی فرو میبرد. در نهایت، شاعر از خود میپرسد که چه خطایی کرده که این حال بد سراغش آمده و هرچه کرده، به همین سرنوشت دچار شده است.