نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هر که را جام می به دست افتاد

رند و قلاش و می‌پرست افتاد

دل و دین و خرد ز دست بداد

هر که را جرعه‌ای به دست افتاد

چشم میگون یار هر که بدید

ناچشیده شراب، مست افتاد

وانکه دل بست در سر زلفش

ماهی‌آسا، میان شست افتاد

لشکر عشق‌باز بیرون تاخت

قلب عشاق را شکست افتاد

عاشقی کز سر جهان برخاست

زود با دوستش نشست افتاد

هر که پا بر سرِ جهان ننهاد

همّت او عظیم پست افتاد

سر جان و جهان ندارد آنک:

در سرش بادهٔ الست افتاد

وآنکه از دست خود خلاص نیافت

در ره عشق پای‌بست افتاد

هان، عراقی، ببر ز هستی خویش

نیستی بهره‌ات ز هست افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان حال و احوال عاشقان و مجنونان پرداخته است. هر کسی که به می و عشق دست یافت، دل و دین خود را از دست می‌دهد و در عشق گرفتار می‌شود. به تصویر کشیدن عشق به عنوان نیرویی قوی و تسخیرکننده، نشانه‌هایی از بی‌خبری و مستی را به همراه دارد. شاعر به عشق و عاشقی انتقادی می‌نگرد و می‌گوید که کسی که در این راه پیش نرود، همت و مقامش پست است. در نهایت، شاعر عراقی را به ترک هستی و خودخواهی دعوت می‌کند و به یادآوری می‌پردازد که ارتباط با عشق و بادهٔ دانایی بسیار ارزشمندتر است.