نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶ - تمثال عشقی میرزاده عشقی

میرزاده عشقی / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مکش که بیهده این نقش می کشی نقاش

که خون بگریی: اگر پی بری به احوالم؟

چه حاجت است پس از من بماند این تمثال؟

فلک چه کرد به من، تا کند به تمثالم!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با ناز کردن به نقاش می‌گوید که تلاش‌های او برای کشیدن تصویرش بی‌فایده است. او از اینکه نقاش نمی‌تواند حال و روز او را به درستی ترسیم کند، ابراز ناامیدی می‌کند و از درد و رنجی که در زندگی تجربه کرده، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که تصویری که از او می‌سازند، نمی‌تواند واقعیت وجودش را نمایان کند.