شمارهٔ ۱۰۶ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رویم شکفته از سخن تلخ مردمست
زهرست در دهان و لبم در تبسمست
بیطاقتم چنانکه ندارم مجال صبر
رحمی، به دل درآی که جای ترحمست
سیاره ی زبون چکند فتنه مهر تست
در کار من گره نه از افلاک و انجمست
دانم حلاوت سخن پند گو ولی
آفت زبان ساقی شیرین تکلمست
خون می چکد ز اطلس سیما بی سپهر
بس رنگ بوالعجب که درین نیلگون حمست
با هر که تاختی سر و جان باخت در رهت
رخش ترا چه خون که نه در کاسه ی سمست
از هیچ رو نبرد فغانی رهی بدوست
خضر رهش شوید که در کار خود گمست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و رنجهای درونی شاعر است. او از تلخیهای سخن و رفتار مردم رنج میبرد، در حالی که لبخند به لب دارد. شاعر از بیتابی و عدم توانی در صبر شکایت دارد و به دل دیگران رحم میخواهد. او عشق را به عنوان نیرویی گرهزننده به کار میبرد و به شیرینی کلام اشاره میکند که در عین حال میتواند آزاردهنده باشد. در نهایت، او به این نکته اشاره دارد که در مسیر عشق، ممکن است انسانها جان و سر خود را نیز فدای آن کنند، در حالی که او احساس میکند در این راه، از خودش فاصله گرفته و گم شده است.