شمارهٔ ۱۳۵ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش آه من سر راهش برسم داد بست
باز کرد آن حلقه ی زلف و در بیداد بست
خواستم از کاو کاو غمزه اش فریاد کرد
همچو طوطی شکرم داد وره فریاد بست
باد می آرد ز زلفش هر نفس بوی وفا
نیک می آرد ولی نتوان گره بر باد بست
عشق سرها در رهم افگند تا دل برکنم
چون خورم آبی که این سرچشمه از بنیاد بست
این همان کوه بلا خیزست کاواز سگش
پرده ی مجنون درید و گردن فرهاد بست
بگذرم چون باد در گلزار تا سویش روم
گرچه راهم با هزاران خنجر پولاد بست
یادم از خفتان روز جنگ آن شهزاده داد
چون صبا بند قبای سوسن آزاد بست
در دل تنگم چو جوهر در نهاد آینه
نقش روی او هزاران صورت نوشاد بست
زین سرابستان فغانی چون گل وصلی نیافت
رفت و سنگ ناامیدی بر دل ناشاد بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حالات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق است. شاعر با تصاویری زنده از عشق و معشوق، احساساتی پیچیده را توصیف میکند. او از زلف معشوق که نماد وفاست، یاد میکند و اینکه در عین زیبایی، نمیتواند به او دسترسی پیدا کند. شاعر به چالشهای عشق، از جمله درد و ناامیدی، اشاره دارد و میگوید که همچون بادی آزاد به سمت معشوق میرود، با وجود اینکه راههایش سخت و پر از موانع است. در نهایت، او از نبود معشوق و سنگینی ناامیدی در دلش سخن میگوید. شعر به صورت کلی به موضوعات عشق، غم و امید پرداخته و احساسات عمیق انسانی را به تصویر میکشد.