نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۹ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

اگرچه زشت نماید بدوستان ستم دوست

جفا کشیم و برویش نیاوریم که نیکوست

بمکتب ستم او دلم ز وسوسه ی عقل

چو طفل عربده جو پهلوی خلیفه ی بدخوست

دل ضعیف چه زحمت برد بنزد طبیبان

چو هم ملاحظه ی صبر او معالجه ی اوست

ز سحر نافه ی زلف تو آتشیست درین دل

که گر بشیر در اویزد از جنون بدرد پوست

ترنج غبغش آخر به دست بخت من افتد

بکوشم و بکفش اورم که سیب سخنگوست

ز گریه نرگس من شد سپید و یاسمنم زرد

دلم هنوز هواخواه نوخطان پریروست

سفال صبر شو ایدل که آن نهال ملاحت

به آب دیده در آید اگر چه آن طرف جوست

هزار سلسله ی بافته بمذهب عشاق

نه همچو طاقیه ی پرده و کلاله ی خوشبوست

گلی که تربیت از بلبلی نیافت فغانی

اگر ز چشمه ی خورشید آب خورده که خودروست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و دردهای عاشقانه‌اش می‌پردازد. او از ظلم و ستمی که بر دوش عاشقان است صحبت می‌کند و اینکه عشق چگونه می‌تواند انسان را به جنون بکشاند. دل او به خاطر زیبایی معشوقش در ناراحتی و عذاب است، گویی که صبر برایش معجزه‌ای است که درمانش می‌کند. شاعر با تصاویری از گل‌ها و طبیعت، احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق و زیبایی عشق توصیف می‌کند و نشان می‌دهد که عشق و زیبایی در دل انسان‌ها چقدر تأثیرگذار و زیباست، حتی اگر با درد و رنج همراه باشد.