نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۴ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بتان شهر که ترکانه باج می طلبند

مراد سر بود از هر که تاج می طلبند

نماند در جگرم آب و این سیه چشمان

هنوز از ده ویران خراج می طلبند

ز درد عشق دل خلق روزگار پرست

بغایتی که طبیبان علاج می طلبند

شکر ز شیر جدا می کنند یکجهتان

نه همچو شیر و شکر امتزاج می طلبند

درون درد کشان رخنه رخنه گشت و هنوز

شراب لعل ز جام زجاج می طلبند

منم که روی دلم در شکست کار خودست

وگرنه گبر و مسلمان رواج می طلبند

بجلوه یی نتوان شد چراغ خلوت انس

صفای فطرت و لطف مزاج می طلبند

مران ز انجمن خویش تنگدستان را

که جرعه یی ز سر احتیاج می طلبند

مده ز دست فغانی کمند زلف بتان

که این مراد بشبهای داج می طلبند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و رنج شاعر از عشق و علاقه به معشوق و همچنین از ظلم و بی‌رحمی جامعه می‌پردازد. شاعر به تنگناهایی که انسان‌ها به خاطر خواسته‌ها و نیازهای خود با آن روبه‌رو هستند، اشاره می‌کند. او می‌گوید که در دلش دیگر آبی نمانده و از همدردی‌های دیگران نیز خبری نیست. همچنین بیان می‌کند که عشق دردآور است و طبیبان هم نمی‌توانند آن را درمان کنند. در نهایت، شاعر به ناامیدی و پیچیدگی‌های روابط انسانی و اجتماعی اشاره می‌کند و این نگرانی را داشته که دست‌کم در دنیای پرفراز و نشیب عشق، نباید از یکدیگر غافل شد.