شمارهٔ ۱۸۳ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد
چرا لب شکرین از شراب بگدازد
خوش آن بدن که ز می در قبا چو گل روید
نه آنکه همچو شکر در گلاب بگدازد
بر آن سرم که چراغی ز روغنم ماند
دمی که این تن بیخورد و خواب بگدازد
گهی ز غم جگر پاره ام کباب شود
دمی ز غصه دلم چون کباب بگدازد
بدلفروزی شمع جمال او نرسد
هزار سال اگر آفتاب بگدازد
فغانی از طلب کیمیا نیاساید
مگر دمی که درین اضطراب بگدازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و شکوه عشق و محبوب است. شاعر از قدرت عشق و جذابیت محبوبش میگوید و بیان میکند که عشق او مانند عطر و شراب ناب است. او به زیبایی و لطافت بدن محبوب اشاره میکند و آن را با گل مقایسه میکند. همچنین، شاعر به رنج و غم ناشی از عشق میپردازد و بیان میکند که این احساسات میتواند انسان را به حالتی نیمهجان درآورد. در نهایت، او خاطر نشان میکند که هیچ چیز نمیتواند به درخشش و زیبایی محبوبش برسد، حتی آفتاب و نور شمع.