شمارهٔ ۲۰۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
حسن تو بچشم ما نگنجد
آن نور به هیچ جا نگنجد
باز امشبم از خیال آن روی
در دیده و دل صفا نگنجد
بی مغز سری کز آفتابی
یک ذره درو هوا نگنجد
یا رب چه دلست این که هرگز
در وی رقم وفا نگنجد
گل بر سر خاک ما میارید
کانجا بجز از گیا نگنجد
بیگانه گرفت بزم آن شمع
پروانه ی آشنا نگنجد
هر شام ز یا رب فغانی
در هفت فلک دعا نگنجد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوقهاش سخن میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او اشاره میکند که زیبایی و نور حسن معشوقش به هیچ چیزی در دنیا نمینشیند و در دل و چشم او جا نمیگیرد. شاعر در مورد دیوانگی و بیقراری خود از فکر معشوق صحبت کرده و از درد و حسرت ناشی از عشق میگوید. همچنین او به وضعیتی اشاره میکند که حتی وفا و وفاداری در دل او نمیگنجد و غم و اندوه او باعث میشود هیچ چیز جز عشق در زندگیاش وجود نداشته باشد. در نهایت، او از دعا و نیایشهایی که هر شب در آسمان میکند، سخن میگوید و نشان میدهد که این دعاها نیز نمیتواند درد عشقی که دارد را تسکین بدهد.