نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۸ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهد

مدام باده و نقلم بدست زور دهد

پیاله گیر که دست سپهر نتوان تافت

اگر نگین سلیمان به دست مور دهد

هدیه ییست که ترک مرصعینه کمر

شراب لعل ز پیمانه ی بلور دهد

مرا ز خاک در دوست بیش ازان فرحست

که سرمه مژده ی بینا شدن بکور دهد

قبول کن که به از کسوت ملامت نیست

ز هر چه دوست بدردیکشان عور دهد

بسی زبانه که در خرمنم زند گردون

چو آفتاب مرا جلوه ی سمور دهد

ز آب چشم فغانی چه خیزد ای بدخواه

سزای مردم بی درد خاک گور دهد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات خود نسبت به عشق و دوست می‌پردازد. او با اشاره به تلخی‌ها و شیرینی‌های عشق، می‌گوید که حتی در سختی‌ها هم باید به دوست بها داد. شاعر از ارزش‌هایی چون لبخند و محبت صحبت می‌کند و می‌گوید که حتی اگر سپهر (آسمان) بر او سخت بگذارد، عشق و دوستی همچنان باارزش‌تر از هر چیز دیگر است. او به تقدیر و اهمیت لحظات زیبا در زندگی اشاره می‌کند و ابراز امیدواری می‌نماید که عشق او همیشه برقرار باشد. در پایان، شاعر به افرادی که بی‌دردند، انتقاد می‌کند و می‌گوید که چنین افرادی سزاوار رنج و عذاب هستند.