شمارهٔ ۲۲۴ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر فغان من آن مَه ز طَرْف بام شنید
شکایتی که ازو داشتم تمام شنید
زیانِ دشمنی و سودِ دوستی گفتم
عیان نگشت که خود رای من کدام شنید
دگر هوای گلستان نکرد مرغ چمن
چو حال خسته دلانِ اسیر دام شنید
پیام وصل ز معشوق عین مرحمتست
خجسته وقت اسیری که این پیام شنید
به نام و ننگ مقید مشو که زاهد شهر
هزار طعن ز هر کس برای نام شنید
سلیم گو به جواب شکسته پردازد
به شکر آن که به هرجا که شد؛ سلام شنید
دگر ز عشق جوانانِ مست توبه نکرد
به نکتهای که فغانی ز پیر جام شنید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از فغان عشق و درد دل سخن میگوید. شاعر از شنیدن فغانش توسط سایرین صحبت میکند و میگوید که شکایتهایش به گوش دیگران رسیده است. او به تضاد بین سود دوستی و زیان دشمنی اشاره میکند و میگوید که دیگر دلش هوای گلستان را ندارد. پیام وصالی که از معشوق دریافت کرده، برای او لحظهای خوشیمن به همراه دارد. او همچنین به انتقاداتی که از زاهدان و مردم شهر به خاطر نام و مقام وارد میشود، اشاره میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که دیگر از عشق جوانان توبه نکرده و به کلامی که از پیر جام شنیده است، اشاره میکند. در کل، این شعر بیانگر تنهایی، عشق، و تناقضهای زندگی است.