نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد

شمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد

دید در محراب نقش طاق ابرویت امام

شد دلش بیتاب و سر در گوشه ی محراب زد

دل که سوی غمزه ی مژگان خونریزت شتافت

خویش را از بیخودی بر خنجر قصاب زد

پیش خورشید رخت گل رفته بود از حال خود

بر رخش ابر بهاران از ترحم آب زد

شیوه ی چشم سیاهت فتنه ی ایام شد

عشوه لعل چو قندت خنده بر عناب زد

بر گل سیراب زد آب لطافت عارضت

از حیا روی تو آتش در شراب ناب زد

بنده ی آن شاه خوبانم که در مصر جمال

سکه ی خوبی برای رونق احباب زد

هیچگه خونابه از چشم فغانی کم نشد

بسکه از لعلت نمک بر دیده ی بیخواب زد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی زیبایی و جذابیت یک معشوق است که اثراتش بر دل و جان شاعر را توصیف می‌کند. شاعر با اشاره به خنده‌ی لعلین معشوق، او را به مانند شمعی می‌داند که نورش از خورشید هم درخشانتر است. دل شاعر به خاطر زیبایی و دیگر ویژگی‌های معشوق بی‌تاب و آشفته شده و با مقایسه‌ی ابروهای او با طاق محراب، به عشق و عبادتی که به او دارد، اشاره می‌کند. همچنین، چشم‌های سیاه او را فتنه‌ای برای زمانه و عشوه‌هایش را به قند و عناب تشبیه می‌کند. شاعر به پاس زیبایی‌های معشوق، خود را بنده‌ی او می‌داند و از هر احساسی که ناشی از این عشق است، صحبت به میان می‌آورد. در نهایت، او به گریه و اشک‌هایی که از عشق و زیبایی معشوق بر چشمانش جاری می‌شود، اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که هیچ‌وقت از غم و اشک آشفته نشده است.