شمارهٔ ۲۶۴ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم روانشد و جان هم ره سفر گیرد
که از مسافر ره دور من خبر گیرد
کف غبارم و جایی رسم بدولت عشق
گرم نسیم عنایت ز خاک برگیرد
تو نازنینی و ما دردمند درد آشام
میان ما و تو صحبت چگونه در گیرد
ز تاب شمع رخت آتشیست در دل من
که گر نفس نکشم شعله در جگر گیرد
بپایبوس تو آن کس رسد که چون خورشید
اگر خرام کنی مقدمت بزر گیرد
لبت بوعده ی شیرین و خنده ی نمکین
هزار نکته ی باریک بر شکر گیرد
کشد گلاب فغانی روان ز شیشه ی دل
گرت ز ناله ی عشاق دردسر گرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در اینجا از احساسات عمیقش نسبت به عشق و معشوق سخن میگوید. او میگوید که در دلش شوری ایجاد شده و برای رسیدن به محبوبش آماده سفر است. او به غبار و بندگی خود در برابر عشق اشاره میکند و ناز و زیبایی معشوق را به نمایش میگذارد. همچنین، شاعر تصریح میکند که اگر معشوق با لطافت حرکت کند، محبتش بزرگ و ارزشمند خواهد بود. او به شعلههای آتش در دلش اشاره میکند که ناشی از عشق است و بیان میکند که لبهای معشوق طعمی شیرین و دلپذیر دارند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عشق و درد دل ناشی از آن، زیبایی خاصی دارد که میتواند دل را به وجد آورد.