شمارهٔ ۲۸۱ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود
بیک نظاره بیرون رفت پنداری که آهی بود
کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی
گذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود
به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشمست
که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود
فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهش
نگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود
فغانی از سموم هجر در دشت فنا افتاد
نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از جدایی صحبت میکند. او احساس ناامیدی و رنج را درون خود احساس میکند و به نوعی از بیتوجهی معشوق به خود شکایت میکند. او به یاد روزهایی میافتد که به معشوق نگاه میکرد و از آن لحظات حسرت دارد. در نهایت، شاعر از فقدان و جدایی سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که عشق و علاقهاش در حال نابودی و بینشان شده است.