شمارهٔ ۳۲۲ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هلاک جانم از آن خط دلکشست هنوز
اگر چه سبزه ی سیراب شد خوشست هنوز
فدای آن گل رویم که دستزد نشدست
خراب آن می لعلم که بیغشست هنوز
بگرد آینه اش خط سبز دایره ییست
ولی ز آه دل ما مشوشست هنوز
ز شوق آن لب میگون و خط زنگاری
بخون سفینه ی دلها منقشست هنوز
نمیرود ز دلم لعل یار و خنده ی جام
کجاست باده که نعلم در آتشست هنوز
گسسته رشته ی جانم هزار بار ز ناز
بنیم بوسه دلم در کشاکشست هنوز
دلا پی نی تیرش ز گوش پنبه برآر
که آنچه می شنوی بانگ ترکشست هنوز
فغان گوشه نشینان ز گوش ابر گذشت
سوار من چو مه نو بر ابر شست هنوز
سپید ساخت فغانی ز غصه موی سیاه
دلش اسیر جوانان مهوشست هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید و به زیباییهای معشوقهاش اشاره میکند. او گرچه از زیباییهای طبیعت و شکوفهها صحبت میکند، اما عشق حقیقیاش را بینهایت ارزشمندتر میداند. احساساتی مانند غم و شوق در آن بروز میکند، بهویژه در وصف چهره و لبهای معشوقهاش که در دلش نقش بسته است. شاعر به شدت تحت تاثیر محبت و زیباییهای معشوقهاش قرار دارد و عشق او به گونهای است که هیچگاه از دلش نمیرود. این احساسات شاعر را همواره در کشمکش و آرزوی وصال نگه میدارد و او توان فراموشی این عشق را ندارد.