نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۵ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به بستر افتم و مردن کنم بهانهٔ خویش

بدین بهانه مگر آرمش به خانهٔ خویش

بسی شبست که در انتظار مقدم تو

چراغ دیده نهادم بر آستانهٔ خویش

بیا که هر که بدانست قیمت دم نقد

به عالمی ندهد عیش یک زمانهٔ خویش

به عشوهٔ می و نقلت به دام آوردم

دلت چگونه ربودم به آب و دانهٔ خویش

حسود تنگ‌نظر گو به داغ غصه بسوز

که هست خاتم مقصود بر نشانهٔ خویش

سگ عنان خودم خوان که دولتم اینست

سرم بلند کن از خط تازیانهٔ خویش

کلید گنج سعادت به دست شاه‌وَشی‌ست

که بر فقیر نبندد در خزانهٔ خویش

نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کن

چرا که برده‌ام از یاد آشیانهٔ خویش

مرو که سوز فغانی بگیردت دامن

سحر که یاد کند مجلس شبانهٔ خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حالت ناامیدی و انتظارش اشاره می‌کند. او در بستر افکنده، در آرزوی آرامش و بازگشت به خانه‌اش است. در مدت طولانی منتظر محبوبش بوده و چراغ دلش را در آستان خانه‌اش روشن نگاه داشته است. شاعر تأکید می‌کند که کسانی که ارزش لحظه‌ها را درک کنند، به هیچ چیزی در این دنیا دل نخواهند بست. او با شیطنت و زیبا شناسی، دلبری کرده و درباره حسودان تنگ‌نظری که از غم‌های او می‌سوزند، سخن می‌گوید. همچنین به قدرت و ثروت اشاره می‌کند و می‌گوید که درهای سعادت تنها به دست افراد خاصی باز می‌شود و تصمیمش به خود وابسته است. نهایتاً به یاد آشیانه‌اش و نظر به گذشته‌اش اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که غم و فراق احتمالی او را می‌آزارد.