شمارهٔ ۳۳۷ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
افزون ز صد قیامت در دل زیار آتش
دوزخ یکی و سوزد ما را هزار آتش
در جان ز عشق سوزی در دل ز طعن داغی
یاران حذر که بارد زین روزگار آتش
دلسوزی عزیزان بر گریه ام چه حاصل
آبم گذشت از سر ناید بکار آتش
دزدیده چند سوزم در گوشه های زندان
آن به که برفروزم در پای دار آتش
آتش شود گلستان روز وصال ما را
از بخت واژگون شد گل در کنار آتش
نه مرده ام نه زنده زین لطف و قهر تا کی
وقت شراب آبی، گاه خمار آتش
شد آفت فغانی چشمت ز همنشینان
در گلستان نگیرد الا بخار آتش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق درد و عشق شاعر اشاره دارد. شاعر در دل خود آتش دوزخ و سوز عشق را حس میکند و از غم و طعن دیگران رنج میبرد. او به وضعیت خود در زندان اشاره میکند و میگوید که بهتر است آتش عشق را روشن کند تا از درد فراق رهایی یابد. احساس ناامیدی و سردرگمی او در میان عشق و قهر واضح است. همچنین، او بر این نکته تأکید میکند که در این روزگار، فقط بخار آتش عشق میتواند او را گرم کند، و نشان میدهد که در زندگیاش نه مرده است و نه زنده، بلکه در دوراهی احساسات سرگردان است.