شمارهٔ ۳۴۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کو مطربی که مست شوم از ترانه اش
دامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش
امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفت
چندانکه چشم عقل غنود از فسانه اش
خاک در سرای مغانم که تا ابد
خیزد صدای بیغمی از آستانه اش
ساقی سحر بگوشه ی میخانه برفروخت
شمعی که آفتاب بود یک زبانه اش
دریاب نقد وقت که جم با وجود جام
تا رفت، در حساب نیارد زمانه اش
بی برگ شو که آنکه جهان را دهد فروغ
شاید که شب چراغ نباشد بخانه اش
صیدیست بس بلند نظر دل که در ازل
بر آفتاب تعبیه شد دام و دانه اش
یا رب چه باده خورده فغانی ز جام عشق
کز یاد رفته است غم جاودانه اش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمجید از می و عشق و فرار از عقل و اندیشههای بدون احساس پرداخته و به جاذبههای زندگی ایران باستان اشاره میکند. شاعر از مطربی یاد میکند که با ترانههایش او را مست میکند و از لذتهای باده و مجلس بادهنوشی صحبت میکند. او به حکمت و زیبایی زندگی که در کوی معشوق و میخانه وجود دارد اشاره دارد و به بیخیالی و شادی در این لحظات میپردازد. در نهایت به حسرت و یاد عشق قدیمی اشاره کرده و میپرسد چرا این غم همواره در دل او وجود دارد.