شمارهٔ ۳۳۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به غایت تلخ گفتارست در می لعل میگونش
هزاران جان شیرین نقل در شبهای معجونش
هر آنگو با چنین میخواره صحبت آرزو دارد
ببینی عاقبت روزی که در ساغر بود خونش
شدم خاک درت وان ذره کز این خاک برخیزد
نشاند بر کنار چشمه ی خورشید گردونش
نیم زاهد که در خلوت بنور طاعتش یابم
نه جادویم که دام ره کنم طومار افسونش
هران بیدل که خوبانش ببازی در میان گیرند
نگردانند ازو رو تا نگردانند مجنونش
چرا در فکر آن باشم که دل چون کام از او یابد؟
که گر خواهد رساند بر مراد خویش بیچونش
برای درد و داغست آدمی، ور عکس این بودی
نیاوردی قضای ایزد از فردوس بیرونش
ندارد هیچ کم آنمه فغانی مهر افزون کن
که آخر برفروزی صد چراغ از حسن افزونش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تلخی و درد عشق و شوق میپردازد. شاعر از میگونی و شبهای معجونگونهای صحبت میکند که در آن هزاران جان شیرین وجود دارد. او در عین حال به عاقبت دردناکی که ممکن است از عشق به بار آید، اشاره میکند، جایی که در آخرین لحظات، خون در ساغر خواهد بود. شاعر خود را خاک درگاه معشوق میداند و آرزوی رسیدن به او را دارد. او به زاهدی که در خلوت به عبادت میپردازد و دیگران را به عشق خوبان میخواند، اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که اگر انسان، عشق را در دل نداشته باشد، نمیتواند به سعادت واقعی برسد. در انتها، او برفروزی عشق و زیبایی را ستایش میکند و بر این نکته تأکید دارد که عشق و زیبایی هیچ کمبودی ندارند و همواره باید بر افروخته شوند.