نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۱ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

سراسر شیوهٔ نازست سرو ناز پروردش

ولی در جلوهٔ جولان نمی‌یابد کسی گردش

خیال جوهر فرد دهانش جان مشتاقان

ز هستی فرد سازد جان فدای جوهر فردش

گرفتاری که حیران جمال اوست روز و شب

نبیند راحت از خواب و نباشد لذت از خوردش

کسی را سجده ی محراب ابرویش قبول افتد

که اشک سرخ پیدا باشد از رخساره ی زردش

بقدر حال خود هر کس بدین در تحفه یی دارد

من مسکین ندارم هیچ غیر از تحفه ی دردش

باظهار محبت هر که خود را مرد ره داند

گر از تیغ ملامت رو بگرداند مخوان مردش

فغانی با گل و گلزار عالم داشت دلگرمی

هوای گلرخی از هستی خود ساخت دلسردش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذبه‌ای می‌پردازد که از وجود یک معشوق سرچشمه می‌گیرد. شاعر بیان می‌کند که تمام ویژگی‌ها و ناز و دلربایی او چون درخت سرو است؛ اما هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر این زیبایی خیره‌کننده و خاص جولان دهد. عاشقانی که در آرزوی وصال او هستند، از زندگی خود و لذت‌هایش بی‌نصیب مانده‌اند و تنها در فکر آن معشوق هستند. کسی که دلش را به سجده برای ابروی او می‌افکند، باید بی‌تابی و اشک را نیز در چهره‌اش نشان دهد. شاعر از درد و رنج خودش می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ تحفه‌ای جز درد عشق ندارد. همچنین اگر کسی خود را مرد راه محبت بداند، اما از ملامت دیگران فرار کند، نمی‌تواند مستحق عشق واقعی باشد. در نهایت، شاعر به احساس دل‌سردی و گسارگی از هستی‌اش به خاطر دوری از معشوق اشاره می‌کند.