نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۳ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمع

می رسد بر اوج گردون هر نفس دودم چو شمع

دیده ی اختر شمارم شهرت نیسان گرفت

بسکه بر هر نوک مژگان گوهر آمودم چو شمع

گرچه نقد هستیم در آتش عشق تو سوخت

اندکی هم در صفای فطرت افزودم چو شمع

چون سپند از گرد مجلس دور کردم چشم بد

خوابگاهت را بدود دل نیالودم چو شمع

داشتم داغ ترا در سینه چون مجمر نهان

راز پنهان را نقاب از چهره نگشودم چو شمع

اشک گوهر زایم از خوناب دل شد لعل سان

بسکه هر دم آستین بر چشم تر سودم چو شمع

از دم گرم فغانی دود آهم در گرفت

گرچه در راه محبت باد پیمودم چو شمع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به مقایسه خود با شمع می‌پردازد. او می‌گوید که مانند شمع، روزی را زندگی می‌کند و هر نفسش دود می‌شود. او خود را به یک ستاره تشبیه می‌کند که به خاطر عشقش، در آتش سوخته و به هر طرف زیبایی پخش کرده است. شاعر به عواطفش اشاره می‌کند که با درد عشق پر شده و سعی دارد احساساتش را پنهان کند، اما اشک‌هایش همچون دانه‌های لعل از دلش می‌ریزد. در انتها، شاعر به عشق و فغانش اشاره می‌کند که مانند شمع می‌سوزد و در این راه، سختی‌ها را پشت سر می‌گذارد.