شمارهٔ ۳۷۶ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
عشقم بلای جان شد، آن لعل آتشین هم
تلخست باده بر من، نیشست انگبین هم
می خوردن و جوانی زیبد ترا که دانی
آداب مجلس می، کار میان زین هم
بگذار تیغ و بستان ساغر که دور کردی
خصم از کنار مجلس چشم بد از کمین هم
جاه و جمال داری با مهر و ماه بنشین
بزم آن تست و بستان می نوش و گل بچین هم
بس نیست اینکه سوزم از رخنه ی گریبان
صد داغ تازه دارم از چاک آستین هم
من هم بپهلوی خود کوه ملال دارم
باریست بر سر آن، اندوه همنشین هم
شمشیر عشق دارد آبی که بگذراند
کافر ز داغ عصیان، مؤمن ز درد دین هم
آن گل بهر پیاله رنگین شود فغانی
دل بردنش چو دیدی می خوردنش ببین هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و معشوقهاش اشاره میکند که به شدت او را تحت تاثیر قرار داده است. او از تلخیهای زندگی و زحماتش در محفلهای عاشقانه سخن میگوید و بر لذت جوانی و مینوشی تأکید میکند. شاعر یادآور میشود که زیبایی و عشق در این بزمها اهمیت دارد و باید از غم و اندوه دوری کرد. او همچنین به داغهای درون و احساسات پیچیدهاش اشاره میکند و در نهایت، به زیباییها و لذتهای زندگی پرداخته و نسبت به عشق و نشانههای آن حسرت دارد.