نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۰ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سحر ز میکده گریان و دردناک شدم

براه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم

چراغ دیده ی من شمع روی ساقی بود

که زد بخرمنم آتش چنانکه پاک شدم

ز راه دختر رز برنخاستم چندان

که پایمال حوادث چو برگ تاک شدم

ز دلق زهد فروشان نیافتم خبری

غبار دامن رندان جامه چاک شدم

ز بسکه همچو فغانی کشیده ام دم سرد

اثر نماند ز من، سوختم، هلاک شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار بیان می‌کند که در سحرگاه، با قلبی غمگین و دردناک از میکده خارج شده و بر سر راه دوست به حالت اشک و خاک در آمده است. او چراغ دیده‌اش را شمع صورت معشوقه‌اش میداند که بر او آتش زده و پاک شده است. همچنین اشاره می‌کند که نتوانسته از راه دختر رز جدا شود و به مانند برگ تاک در برابر حوادث پایمال شده است. او از زهد و ریاضت آنها خبری ندارد و به جای آن، به رندانی پیوسته که لباس‌هایشان چاک و پاره است. در نهایت، با اشاره به غم و اندوهی که داشته، احساس می‌کند که به تدریج سوخته و هلاک شده است.