شمارهٔ ۳۹۴ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم
لعل لب تو آتش و آب حیات هم
پروانه ی چراغ تو دارد شب وصال
نور سعادت شب قدر و برات هم
تا خاطرت ملال گرفت از حیات من
دلگیرم از حیات خود از کاینات هم
از عرصه ی فراق چسان جان برون برم
حیران کار خویشتنم بلکه مات هم
از لعل جانفزای تو امید و بیم قتل
پروانه ی حیات منست و ممات هم
بگذار تا نظاره ی باغ رخت کنم
این حسن را چو آمده خیروز کوة هم
کان ملالتست فغانی و کوه غم
دارد بیاد لعل تو صبر و ثبات هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف محبوبش میپردازد و او را منبع زندگی و لذت میداند. او لبهای محبوب را چون آتش و آب حیات میبیند و عشقش را مانند پروانهای که به چراغ محبوب نزدیک میشود، توصیف میکند. شاعر از دوری و جدایی رنج میبرد و احساس دلتنگی و ناامیدی دارد. او میگوید که بگذارید به زیباییهای محبوبش نگاه کند، زیرا تمام غمها و سختیها ناشی از یاد اوست. این شعر نشاندهندهی عمیقترین احساسات عاشقانه و غم ناشی از فراق است.