شمارهٔ ۴۱۱ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امشب چراغ دل بحضور تو سوختم
جاوید زنده ام که ز نور تو سوختم
مشهور شهر گشتی و آتش بمن فتاد
طالع نگر که وقت ظهور تو سوختم
گاهی بدرد دشمن و گاهی بداغ دوست
عمری چنین بحکم ضرور تو سوختم
در غم تمام دردی و در عیش جمله سور
ای دل بداغ ماتم و سور تو سوختم
هستم در آتش تو همان می دهی زبان
ای بی وفا ز وعده ی دور تو سوختم
داری هزار داغ فغانی و زنده یی
خوش در وفای جان صبور تو سوختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از سوز و گداز دل خود در عشق و حضور محبوب میگوبد. او میگوید که به خاطر نور محبوبش زنده است و در آتش عشق او سوزانده میشود. همچنین، اشاره میکند که در زندگی هم از درد دشمن و هم از آزار دوست رنج میبرد و این سوزش در وجودش دائمی است. شاعر احساس میکند که در غم و شادی همزمان در آتش عشق محبوبش میسوزد و به وفای او امید دارد، هرچند که وفا را دور از دسترس میبیند. در نهایت، او به داغها و دردهایی که از عشق میکشد اشاره میکند و از جان صبور خود در این مسیر صحبت میکند.