نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا

هر یک جدا ز عشق تو سوزند و من جدا

من چون زیم که هر نفس آن لعل آتشین

می سوزدم بخنده جدا وز سخن جدا

گر جان ز تن جدا شود و تن ز جان چه غم

یا رب مباد درد تو از جان و تن جدا

یک جلوه کرد شمع جمالت شب وصال

افتاد پرتویش بهر انجمن جدا

دامیست جعد پرشکنت کز فریب و فن

دارد هزار سلسله در هر شکن جدا

گر خون ز داغ هجر تو گرید غریب نیست

آواره یی که بهر تو شد از وطن جدا

در بیستون ز صورت شیرین جدا شود

هر پاره یی که شد ز دل کوهکن جدا

در مصر جان ز گریه ی کنعانیان هنوز

یوسف جداست غرقه بخون پیرهن جدا

از گرد خانه ی تو فغانی جدا نشد

بلبل کجا شود ز حریم چمن جدا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوع جدایی و عشق می‌پردازد. او توصیف می‌کند که وقتی جان از بدن جدا می‌شود، عشق به معشوق هر یک از دو جدا شده را می‌سوزاند. شاعر با اشاره به درد جدایی، از احساساتی چون عشق و فراق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که حتی در مرگ و جدایی، عشق پایدار است. او همچنین از تصاویری مثل شمع و بلبل استفاده می‌کند تا عمق احساسات خود را بیان کند و نشان دهد که جدایی و فراق همیشه در زندگی عاشق‌ها وجود دارد. در نهایت، شاعر با احساس غم و درد ادامه می‌دهد که جدایی از محبوب غیرقابل تحمل است و نمی‌توان از حریم عشق دور شد.