شمارهٔ ۵۴۷ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی
گرچه ما را کشتی اما خوشتر از جان آمدی
با که می خوردی که بیخود گشتم از بوی خوشت
از در میخانه یا از گشت بستان آمدی
از تو کافر دل امید آب حیوان داشتم
خود برای خوردن خون مسلمان آمدی
بس عجب بودی که نخلت سر کشید از باغ من
ره غلط کردی و در دلهای ویران آمدی
بیوفایی شد دو چارت یا گرفتاری بگو
کانچنان دل جمع رفتی و پریشان آمدی
در خیال آرزوی وصل فالی می زدم
ناگه از مجلس خرامان و غزلخوان آمدی
بیخودی کردی فغانی ریش دل بشکافتی
رو که در بزم وفا آلوده دامان آمدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است که شاعر را مجذوب خود کرده و او را به حالت مستی و غم و اندوه کشانده است. شاعر با حسرت به این نکته اشاره میکند که معشوق با وجود آسیب زدن به دل او، باز هم خوشایند است و لذتبخش. او از بوی خوشی که از معشوق میآید مست شده و نمیداند این بوی از کجا به مشامش رسیده است. در ادامه شاعر به دلسپاریاش به معشوق و تأثیر عمیق او بر وجودش اشاره میکند و به صورت استعاری میگوید که معشوق مانند نخل زیبایی است که در باغ او سر کشیده است. در نهایت، شاعر با درد و ناامیدی از فراق، درباره آرزوی وصال و غم فراق سخن میگوید و به کوششهای بینتیجهاش در جستجوی معشوق اشاره میکند.