شمارهٔ ۵۴۵ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی
این حکایت باز گو دیگر که جانم سوختی
از چراغ دیده ام روغن کشیدی شمع من
آتشی کردی و مغز استخوانم سوختی
صورت حال دلم روشنترست از آفتاب
با وجود آنکه از مردم نهانم سوختی
مست بودی گفتمت در دیدهٔ من خواب کن
در غضب رفتی و از چندین گمانم سوختی
از زبانت هر سخن گویا زبان آتشست
یاد دار این نکته کز تاب زبانم سوختی
تا رسیدم پیش در پروانه ی قتلم رسید
مجلست نادیده هم در آستانم سوختی
نامهٔ شوقت فغانی شعلهٔ داغ دل است
قصه کوته کن که از آه و فغانم سوختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربههای دردناک عشق و سوختن جانش به خاطر معشوق سخن میگوید. او به یاد میآورد که چگونه نام معشوقش باعث سوختن جانش شده و از اینکه عشقش چون شمعی درخشیده، ولی خود او را شعلهور کرده است، میگوید. شاعر احساس میکند که دلش روشنتر از آفتاب است، اما هنوز از مردم پنهان است و این درد را تحمل میکند. او خاطراتی از مستی و خشم معشوقش نقل میکند و این عواطف آتشین را به زبانی نسبت میدهد که خود نیز به سوز دلش دامن زده است. در نهایت، شاعر بر درد و رنجی که به واسطه عشق میکشد تأکید میکند و از این که قصهاش را کوتاه کند، در حالی که دلش همچنان میسوزد، ناامید است.