شمارهٔ ۵۷ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجب
به یک کرشمه کشی این هم از تو نیست عجب
ز من که سوخته ام عیش و خرمی عجبست
تو شادزی که دل خرم از تو نیست عجب
هزار بار نمک بر جراحتم زده یی
یکی اگر بنهی مرهم از تو نیست عجب
دگر ز خون شهیدان عشق طوفانست
چنین هزار درین عالم از تو نیست عجب
چنین که در خم زنار می کشی دل ما
بکفر اگر بشود محکم از تو نیست عجب
مدام مست شراب غروری ای خواجه
اگر ز دست دهی خاتم از تو نیست عجب
بر آر ناله فغانی و خون ببار از چشم
تو خانه سوخته یی ماتم از تو نیست عجب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی از حسرت و دردی عمیق اشاره دارد. شاعر از وضعیت خود در زندگی و عشق سخن میگوید و به تکرار به این نکته اشاره میکند که تمام رنجها و سوختنهای او ناشی از اثرات شخصی دیگر است. او از حالتی گویای پوچی و بیهودگی سخن میگوید و اعلام میکند که اگرچه او در عذاب و سوختن است، اما شادی و سرزندگی بر اساس ارتباط با آن شخص را نمیتواند بپذیرد. شاعر در نهایت به ناکامی و عاطفهای سرشار از غم و ماتم اشاره میکند و توبیخ و نالههایی را بر دلش حس میکند که نشاندهنده درد و رنجی عمیق است.