نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لب

شده بر آتش شوق تو چو پروانه مقرب

شب وصلت که دران پرده کند عقل گرانی

من و افسانهٔ لعلت که فسونی‌ست مجرب

من و خورشید جمالت چکنم ماه وشانرا

که بانوار تجلی نرسد پرتو کوکب

نرود از نظرم نقش خط و خال تو هرگز

که سواد نظر من شده زین هر دو مرکب

نبود عشوه گریهای تو در فهم معلم

که کسی این همه منصوبه نیاموخت بمکتب

بصد امید فگندم به سر راه تو خود را

چکنم گر نگذاری که ببوسم سم مرکب

اگر امروز دگر جرعه ی وصلم نرسانی

نرسانم من مخمور در این واقعه تا شب

می عشق تو حرامست بر آن سفله که هرگز

نکشد ساغر دردی و کند دعوی مشرب

صفت گرمی عشقت من سودا زده دانم

که کسی چون من سودا زده نگداخت درین تب

به نیاز شب و آه سحری یار نگردی

چه کند با تو فغانی جگر سوخته یا رب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره شوق و عشق عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر خود را به شمع و پروانه تشبیه می‌کند که بی‌تابی و حرارت عشق او را به آتش می‌کشد. او عشق و زیبایی معشوق را آن‌چنان شدید می‌بیند که هیچ چیز نمی‌تواند آن را از یادش ببرد. شاعر به این نکته اشاره دارد که هیچ‌کس نمی‌تواند عمق عشق و احساسات او را درک کند و معلمی که این عشق را آموزش دهد وجود ندارد. او با زبانی تلخ و پر از اشتیاق تمنا می‌کند که به او اجازه دهند در عشقش غرق شود، حتی اگر این عشق پنهان و حرام باشد. در نهایت، او از درد جدایی و فراق می‌نالد و با آه و فغان عشقش را می‌ستاید.