نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از عمر بسی نماند ما را

بیش از نفسی نماند ما را

هر سود و زیان که بود دیدیم

دیگر هوسی نماند ما را

ماییم و دل رمیده از خود

پروای کسی نماند ما را

گو روی زمین بگیرد آتش

اکنون که خسی نماند ما را

بهر چه در این دیار باشیم

چون ملتسمی نماند ما را

رفتیم چنان که بر دل کس

گرد فرسی نماند ما را

بس آه زدیم چون فغانی

فریادرسی نماند ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زوال و گذر زمان اشاره می‌کند و از باقی‌مانده عمر اندک خود سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که تجربه‌های زندگی را پشت سر گذاشته و دیگر آرزویی برای آینده ندارد. دلش از خود دوری می‌کند و به هیچ کسی اهمیت نمی‌دهد. حتی اگر جهان نیز با مصیبت مواجه شود، او از آنچه که دارد، راضی نیست. شاعر از دردها و غم‌های بی‌پایانش سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که دیگر هیچ کس به فریادش نخواهد رسید. به طور کلی، حس نارضایتی و بی‌پناهی را در زندگی‌اش احساس می‌کند.