نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دیوانه ی ترا هوس گشت باغ نیست

در گلشنم مخوان که مرا این دماغ نیست

همکاسه چون شود بحریفان درد نوش

آنرا که غیر پاره ی دل در ایاغ نیست

می سوزم و رقیب همان خنده می زند

آتش هزار بار بر آن دل که داغ نیست

بر من چگونه سایه ی مهر افگند همای

کاین استخوان سوخته در خورد زاغ نیست

من عاشقم مراست پریشانی همه

معشوق را چه شد که حضور و فراغ نیست

روشن ترست مردن شبهای من ز روز

با آنکه در خرابه ی تارم چراغ نیست

عاشق چه کسب فیض کند زین سیه دلان

هنگامه ییست این که درو غیر لاغ نیست

زین انجمن فغانی دیوانه چون رود

یک لاله چون برنگ تو در هیچ باغ نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر عشق و پریشانی خود را به تصویر می‌کشد. او بیان می‌کند که در حال حاضر در باغی نیست و به دنبال عشق می‌گردد. احساس تنهایی و دردی که از جدایی از معشوق دارد، بر او چیره شده است. شاعر از خنده و بی‌تفاوتی رقیبانش گلایه می‌کند و احساس می‌کند که وجودش در این دنیا بی‌معنا شده است. او به وضوح می‌گوید که حتی مرگش نیز روشن‌تر از روزهایش است، چون در تاریکی تنهاست و نوری ندارد. در نهایت، شاعر از نشانه‌های عشق و غم خود سخن می‌گوید و می‌افزاید که اشیا و زیبایی‌هایی که جستجو می‌کند، در هیچ باغی نیست.