شمارهٔ ۱۱۵ - مخترع امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکست
چه مردمی متوقع بود ز کافر مست
مرا که مرغ دل از قید دام فارغ بود
به حلقه موی یکی طره شد دگر پا بست
چو نخل قد تو در باغ سینه بنشاندم
به سینه تیر تو چون نخل دیگرم ننشست
خودی فروخته رندان می مغانه خرند
نه خود پرست چو شیخ است رند باده پرست
ز اوج میکده نایم به بام چرخ فرو
که همتم نکند میل سوی منزل پست
ز دست مغبچه می نوش سازم ای زاهد
که هست کوثر و حور این دو در جهان گر هست
به باده هستی خود را بشوی ای فانی
که از هزار بلا رست آنکه از خود رست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی صحبت میکند که از عشق و جدایی ناشی میشود. او میگوید که اگر چشم یار او را به درد و شکست انداخته، نباید از کسی انتظار بزرگواری داشت. شاعر به این نکته اشاره میکند که دلش از قید عشق رها بوده، اما به خاطر جذابیت موهای معشوق دوباره در دام عشق گرفتار شده است. او به بلندی قامت معشوق خود در دلش اشاره میکند و میگوید که تیر عشق او، دلش را آزار داده است. شاعر به رندانی اشاره میکند که به شراب و میپردازند و خود را از قید خویشتن رها کردهاند. او تاکید میکند که برای نجات از بلاها، باید خود را فراموش کرد و بر روی باده و لذتهای زندگی تمرکز کرد. در نهایت، توصیه میکند که از خود رهایی پیدا کنیم تا از تمامی بلاها دور شویم.