شمارهٔ ۱۵۰ - مخترع امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سوی گلشن رفتم و سرو خرامانم نبود
گریه زور آورد کان گلبرگ خندانم نبود
ابرسان خود را هوایی یافتم هر سو بباغ
زانکه غیر از گریه و آشوب و افغانم نبود
خواستم دلرا به سر حد شکیبایی کشم
لیکن از اندوه هجران طاقت آنم نبود
ز اضطراب دل اگر کارم به رسوایی کشد
قوت آنم که کردن صبر بتوانم نبود
سوی مسکن آمدن بایست بی آشوب لیک
این تحمل در دل بی صبر و سامانم نبود
با نگهبانان قاتل سر عشقم شد عیان
زانکه از بدحالی آن ساعت غم جانم نبود
فانیا در هجر آن رشک پری معذور دار
کین چنین دیوانگی ناکردن امکانم نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حسرت و تنهایی خود سخن میگوید. او به باغی میرود که در آن دیگر خبری از زیبایی و شادی نیست و تنها اشک و غم در دلش موج میزند. به رغم تلاشش برای تحمل درد فراق، از شدت اندوه و اضطراب ناتوان است. او میخواهد به آرامش برسد، اما این امکان برایش وجود ندارد. در نهایت، هیچ چیز جز دیوانگی و عشقش به معشوقش، او را وادار به ماندن در این حالت ناتوانی و اندوه میکند.