شمارهٔ ۲۰ - تتبع خواجه امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نسیم صبح بگو آن نهال رعنا را
که باغ عمر خزان دیده از تو شد ما را
به یک قدح که کشیدی ز آب آتش رنگ
چه آتشی که زدی عاشقان شیدا را
شدم به زهد قوی غره و ندانستم
که روزی عشق به عجز افکند توانا را
تو ای جوان که شکیبا ز خیل عشاقی
ترحمی بکن این پیر ناشکیبا را
فروز مشعله حسن از آتش عشق است
مدار حیف ز اهل نظر تماشا را
لبت چو آب حیات است زانکه پیشش نیست
به گاه نطق ره دم زدن مسیحا را
بیا که حاصل کونین برگ کاهی نیست
به کوی میکده رندان بادهپیما را
به جان قبول کنم هرچه شیخ فرماید
اگر نه منع کند عشق و جام صهبا را
فتاد فانی بیخانمان به رسوایی
چو دید بزم خراباتیان رسوا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زاهدی اشاره میکند که از عشق غافل است و به زهد خود مغرور شده است. او از صبح میخواهد تا جوانی را به یاد نهالی زیبا و عمر خزانزدهاش بیاورد. شاعر به جذابیت و آتش عشق اشاره میکند و میگوید که این عشق، حتی قویترین افراد را هم شکست میدهد. او از جوانی که در میان عاشقان صبور است، میخواهد که بر پیر عاشق ترحم کند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که زندگی نباید صرفاً به زهد و عدم لذت از عشق محدود شود و بهتر است به بادهنوشی و محبت پرداخته شود، چرا که حقیقت زندگی در لذتها و لحظات خوش نهفته است.