شمارهٔ ۲۰۸ امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا که یک شام به بزم طربش در شد شمع
کشته و مرده آن شوخ ستمگر شد شمع
در شب وصل رخ آن بت مهوش کافیست
شمعها خوش نبود زانکه مکرر شد شمع
شعله آتش رخسار تواش در گیرند
یعنی از نور جمال تو منور شد شمع
با همه سرکشی و شعله حسن افروزی
کی به قد و مه روی تو برابر شد شمع؟
ساقیا بزم مرا شمع نباید امشت
کز می روشن و زان چهره میسر شد شمع
پای در بند به فانوس و به گردن زنجیر
زانکه دیوانه آن سرو سمن بر شد شمع
فانی اندیشه افسر ز سرت بیرون کن
بین که چون افسر زر داشت دران سر شد شمع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت شمع در فضایی عاشقانه میپردازد. شمعی که در بزم طرب روشن شده، نماد محبت و عشق است. شاعر اشاره دارد که شمع به خاطر زیبایی و جاذبه شیرین دلبرش، خود را فدای عشق میکند و در مقایسه با زیبایی او به نوعی ناتوان و کمنور میشود. همچنین، شاعر به بندگی و وابستگی به عشق اشاره میکند و از ساقی میخواهد که در این بزم شمعی نباشد، زیرا زیبایی و نور چهره محبوبش از آن شمع بیشتر است. در نهایت، شاعر توصیه میکند که افکار و دغدغههای دنیوی را کنار بگذارد تا بتواند زیبایی واقعی عشق را احساس کند.