شمارهٔ ۲۲۹ - تتبع خواجه امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل سوزد از غم رخ آن شوخ مهوشم
ساقی کجاست باده که بنشاند آتشم؟
دیوانه گر به دیر مغان رو نهم چه عیب
چون من اسیر مغبچگان پریوشم
گر نیست وجه بادهام اما پی پسند
مستان شوم ز هر خم اگر جرعهای چشم
هستم گدای دیر ولی نقد احتراف
پاشم به پای مغبچه آنگه که سرخوشم
بیخود شوم ز عشوه ساقی به رویم آب
از می زنند بو که رهاند ازین غشم
رنج خمار و انده دهرم خراب ساخت
کو چارهای جز آنکه دو پیمانه درکشم
فانی ز زلف حور چه خوش دل شوم که من
ز آشفتگی طره شوخی مشوشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است درباره غم و دلسوزی شاعر به خاطر معشوقهای زیبا که دلش را میسوزاند. او از ساقی میخواهد که بادهای به او بدهد تا آتش دردش را خاموش کند. شاعر به دیوانگیاش در عشق اقرار میکند و اذعان میدارد که اگرچه بادهای ندارد، اما مایل است از هر خم شراب بنوشد. او خود را گدای میداند که برای خوشی و سرخوشی به پای معشوقهاش میافتد. در نهایت، او به رنجهایی که از عشق و خماری میکشد اشاره میکند و دنبال چارهای برای دردش میگردد. شاعر به یاد زلف معشوقش دلتنگی میکند و بیان میکند که از آشفتگی عشق او درگیر است.