شمارهٔ ۲۶۳ - مخترع امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
کهنه سفال میکده کآئینه صفاست این
پر می صاف اگر شود جام جهان نماست این
جام جم است اگر بود و آئینه سکندری
این چو بجای هر دو شد بین شرف کجاست این
من به فراق جان دهم او به وصال خلق جان
در ره عشق این چنین ظلم کجا رواست این
وصل نداشت مغتنم دل به فراق اسیر شد
هر که نگفت شکر آن عاقبتش سزاست این
من به بلای مهر او خاک ولیک هر دم او
گشته بلای دیگری وه چه عجب بلاست این
جان به بهای بوسه ای برد چو خواستم بگفت
روزی ادا بخواهمش کرد عجب اداست این
فانی اگر قدم زند شیخ مرو به ناز عجب
صومعه ای ریا مدان بادیه فناست این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و معانی عمیق عشق و فراق است. شاعر با بهرهگیری از تصویرهایی همچون سفال و جام به توصیف عشق و درد جدایی میپردازد. او به contrasts میان وصال و فراق اشاره میکند و میگوید که در عشق ظلمی وجود ندارد. همچنین به بلای عشق و اهمیت آن در زندگی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که ارزش عشق بر فراق میچربد. در نهایت، او از ریا و عافیت در فراق سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که دنیا و ظواهر آن فانیاند و حقیقیترین چیزها در عشق و ارتباطات عمیق انسانی نهفته است.