شمارهٔ ۲۷۷ - تتبع سلطان حسینی امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از من آواره در کویت فغانی مانده
بی نشانی رفته و از وی نشانی مانده
خان و مان در کوی تو درباختم بنگر کنون
خان و مان گمگشته و بیخانمانی مانده
گرچه مردم در سر کوی وفا اینهم بس است
طعنه گر بهر سگانت استخوانی مانده
ناسح افسانه فرهاد و مجنون شد دلم
زانکه در هر کوی از وی داستانی مانده
همرهان رفتند و من نالان به حال خویشتن
چون سگ گم گشته ای کز کاروانی مانده
مرهم وصل از قدح خواهم که در پیرانه سر
داغ هجرم در دل از عشق جوانی مانده
ساقیا هر می که پیمودی به فانی در نیافت
لطف فرما کین زمان رطل گرانی مانده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر غمگین، شاعر از احساس تنهایی و غربت خود در کویت میگوید. او بیخانمان و بینشانی را توصیف میکند و به یاد میآورد که چگونه همه چیز را در عشق گم کرده است. شاعر در کنج تنهاییاش با یادآوری عشقهای گذشته، رنج و دلتنگی خود را میافزاید و به دنبال آرامشی از طریق نوشیدنی (شراب) است. او از ساقی میخواهد تا در این وضعیت سخت و غمانگیز، به او لطفی کند. شعر تصویرگر احساس عمیق دوری و دلتنگی به خاطر عشقهای از دست رفته است.