شمارهٔ ۶۵ - ایضا له امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در دهر هر که دامن پیر مغان گرفت
بهر نجات دامن او می توان گرفت
نبود دگر ز خفت دور فلک غمش
آن کاو به کوی میکده رطل گران گرفت
دل داشتم نگه ز وی اما به عشوه ای
دانم گرفت لیک ندانم چسان گرفت
آنک او متاع هر دو جهان داد وصل یافت
گفتن توان که در ثمین رایگان گرفت
در خانقاه غیر ریا چون ندید دل
شد سوی دیر و مذهب رندان ازان گرفت
خون دلم که روی زمین را گرفته بود
نبود شفق که دامنه آسمان گرفت
فانی به وصل دوست ازان روز راه برد
کو ترک هوش و عقل و دل و خانمان گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زندگی و ارتباط با عالم معنوی و عشق به میکده میپردازد. او اشاره میکند که در گذر زمان هر کسی که به دامن پیر مغان (عاشق و عارف) دوستی بزند، میتواند به نجات برسد. شاعر از دلمشغولیهایی چون غم و درد دوری از معشوق سخن میگوید و بیان میکند که عشق و وصال به معشوق، ارزشمندتر از هر ثروتی است. او به انتخاب راهی میپردازد که در آن هیچگونه ریا و دروغی وجود ندارد و در نهایت، عشق به معشوق او را از همه چیز میرهاند و به وصال میرسد. در نتیجه، عشق و دوستی با معشوق، باعث نابودی دغدغههای دنیوی و تلاش برای رسیدن به آرامش و سعادت میشود.