شمارهٔ ۸۳ - ایضا له امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که جز به خرابات عشق راهی نیست
به غیر درگه پیر مغان پناهی نیست
ز بهر سجده بتی گر طلب کنم چه عجب
به غیر بت چو سرم را حواله گاهی نیست
به قتل من چه کشد غمزه ات صف مژگان
ز بهر مور کشی حاجت سپاهی نیست
ز اهل حسن خلاص است ملک دل بی تو
سپه چه کار کند در میان چو شاهی نیست
به صدق دعوی عشقم طلب مکن دو گواه
که اندرین سخنم جز خدا گواهی نیست
وفا ز جسم تو گر دل نخواست عیب مکن
به کس چنین طمع از ترک دل سیاهی نیست
مجو به دشت فنا سبزه و گل ای فانی
چرا کز آتش آهم درو گیاهی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود سخن میگوید و این احساسات عمیق را با تصاویری شاعرانه بیان میکند. او به این نکته اشاره میکند که جز در خرابات عشق، راهی ندارد و تنها پناهش در درگاه پیر مغان است. شاعر به خود میگوید که در برابر بت عشق، اگر سرش را قربانی کند، جالب نیست زیرا هیچ چیز دیگری به جز این عشق برایش مهم نیست. او همچنین به شدت دلبستگیاش به معشوق را بیان کرده و میگوید که دلش بدون آن محبوب بیمعناست. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که در دنیا چیزهای فانی وجود دارد و هیچ چیز دائمی نیست، پس باید به عمق عشق و معانی واقعی آن توجه کرد.